امير المؤمنينعليه السلام میفرمايد:
«ان اعظم الخطايا عند الله اللسان الكذوب؛ (1) .
بزرگترين گناهان نزد خدا، زبان بسيار دروغ گو است.»
زبان دروغ گو داشتن، يعنى دروغ گو بودن. دروغ به وسيله زبان، وجود پيدامىكند و زبان يكى از علل وجودى دروغ است. اگر كسى دروغى بگويد، اين كار بازبانش انجام مىگيرد. اگر زبانى بسيار دروغ گو باشد، دارنده آن زبان، بسيار دروغخواهد گفت.
هر گناهى با عضوى از اعضاى انسان در خارج رخ مىدهد و گناه را مىتوان به آنعضو نسبت داد؛ چون گناه كار گناه را به وسيله آن عضو انجام داده است. دستخيانتكار داشتن، يعنى دزد و خائن به مال بودن. چشم ناپاك داشتن، يعنى خائن بهناموس بودن. زبان دروغ گو داشتن، يعنى دروغ گو بودن.
سر آن كه زبان پر دروغ، بزرگترين گناه است، در آينده روشن خواهد شد؛ اكنونبايد معناى دروغ روشن شود.
دروغ، سخن بر خلاف حقيقت است و دروغ گو كسى است كه بر خلاف حقيقت،خبرى مىدهد.
شما اگر گرسنه باشيد و به منزل دوستخود برويد، او براى شما غذا بياورد، شمابگوييد من سير هستم، اين سخن دروغ است، چون بر خلاف حقيقت است؛ شما نيزدروغ گو هستيد، زيرا بر خلاف حقيقتخبر دادهايد.
كم را بيش گفتن يا بيش را كم گفتن، دروغ است و گويندهاش دروغ گو میباشد، چنان كه بود را نبود و يا نبود را بود خبر دادن دروغ گويى میباشد و نيزبد را خوب و خوب را بد يا كوچك را بزرگ و بزرگ را كوچك خواندن، دروغ خواهد بود.
دروغ از صفات سخن است و دروغ گويى از صفات سخن گو و اين دو هميشه باهم يار نيستند. میشود سخنى دروغ باشد، ولى گويندهاش دروغ گو نباشد، چنان كهممكن است كسى دروغ بگويد، ولى سخنش دروغ نباشد، بلكه راست و مطابق حقيقت باشد.
شما اگر به وقوع حادثهاى اطمينان پيدا كرديد، در صورتى كه آن حادثه رخ ندادهباشد، هنگامى كه از وقوع آن خبر مىدهيد، شما دروغ گو نيستيد، ولى خبر شمادروغ است. دروغ گو اگر سخن راستى بگويد كه به نظرش بر خلاف حقيقتباشد،خبر او راست است، چون مطابق با واقع است، ولى خودش دروغ گفته، زيرا به نظرخودش بر خلاف حقيقت، سخن گفته است.
در زبان عربى، دروغ را كذب گويند و خبر دروغ را خبر كاذب مىخوانند،چنان كه خود دروغگو را نيز كاذب میخوانند.
پس در اين زبان، كاذب بودن، هم صفتسخن میباشد، و هم صفت سخن گو واين اشتراك، ممكن است گاهى موجب اشتباه بشود و به گمان برسد كه هر جا كه خبر كاذب پيدا شود، خبر دهنده هم بايد كاذب باشد، يعنى صفت گفته را به گويندهسرايتبدهند.
نظام، دانشمند نامى قرن سوم در دروغ نظريهاى دارد؛ او میگويد:
«دروغ، سخن بر خلاف عقيده است، نه بر خلاف واقع.»
نظام براى اثبات صحت نظريهاش به اين آيه شريفه استدلال مىكند:
«والله يشهد ان المنافقين لكاذبون؛ (2) .
خدا گواهى مىدهد كه منافقان، دروغ گويند.»
منافقان، شرفياب حضور رسول خداصلى الله عليه وآله مىشدند و عرضه مىداشتند كه ماگواهى مىدهيم كه تو رسول خداصلى الله عليه وآله هستى.
خدا در اين سوره مباركه با پيغمبر خود سخن مىگويد و منافقان را به اومى شناساند. خدا مىفرمايد: وقتى كه منافقان نزد تو آمدند و گفتند كه ما شهادتمىدهيم كه تو رسول خدا هستى، با آن كه خدا مىداند كه تو رسول او هستى وليكنبدان كه منافقان دروغ مىگويند.
بيان استدلال: سخن منافقان كه شهادت به رسالتبود، سخنى بود مطابق حقيقت،ولى خدا آنان را دروغ گو خوانده است.
دروغ گو بودن منافقان از اين نظر است كه آنها اين سخن را از روى ايمان نگفتند، بلكه در دل، بر خلاف آن، عقيده داشتند؛ از اين پى مىبريم كه دروغ، سخن برخلاف عقيده است، نه بر خلاف حقيقت.
گويا دو چيز، موجب اشتباه اين مرد دانا شده كه دروغ را سخن بر خلاف عقيدهپنداشته، نه بر خلاف حقيقت:
1. غفلت از اين كه كاذب هم صفت خبر قرار مىگيرد و هم صفت مخبر؛ او پنداشته كه كاذب، تنها صفت مخبر خواهد بود و بس.
2. گمان آن كه ميان خبر دروغ و دروغ گو ملازمه مىباشد و اين صورت بهخاطرش نرسيده كه ممكن استخبر دهنده، دروغ گو باشد، ولى خبرش دروغنباشد، لذا نتيجه گرفته كه دروغ، سخن بر خلاف اعتقاد است، نه بر خلاف واقع.
ولى آيه شريفه اگر دليل بر سخن ما نباشد، سخن نظام را اثبات نمىكند، زيراسخن منافقان، راست و عين حقيقتبود، ولى خود آنها در اين حقيقت گويىدروغ گو بودند، چون كلامشان را بر خلاف واقع مى پنداشتند.
علماى بيان، استدلال نظام را چنين ابطال كردهاند كه منافقان، دروغ گوى درشهادت دادن بوده اند.
طاووس يمنى كه از بزرگان برادران اهل سنت مى باشد و براى خويش مقامشامخى در دانش قائل بوده، به پندار خود معمايى درست كرده بود، آن را از حضرت امام باقرعليه السلام بپرسيد:
كدام مردمى بودند كه شهادت به حق دادند، ولى در عين حال دروغ گو بودند؟
امام فرمود: آنان منافقان بودند، در موقعى كه به رسول خداصلى الله عليه وآله عرض كردند ماشهادت مى دهيم كه تو رسول خدايى با آن كه گفته آنها راست بود، ولى خود آنها دروغ گو بودند. (3) .
منافقان كسانى بودهاند كه در زبان، اظهار اسلام مى كردند و خود را پيرو رسول خداصلى الله عليه وآله مى خواندند، ولى در دل، دشمن آن حضرت بودند و پيامبرى حضرتش را انكار مى كردند. قرآن آنان را چنين معرفى مىكند:
«برخى از مردم مىگويند كه ما به خدا و روز قيامت ايمان آوردهايم، ولى آنهامؤمن نيستند و مىخواهند خدا و مسلمانان را گول بزنند؛ آنها خودشان راگول مىزنند و بس، ولى نمىفهمند.» (4) .
«وقتى كه مسلمانان را مىبينند، مىگويند ما ايمان آوردهايم، وقتى كه با هم كيشان پليد خود مىنشينند، مىگويند ما با شماييم و مسلمانان را مسخره مىكنيم؛ خدا همآنها را مسخره مىكند و آنان را رها مىكند تا در اين گمراهى همچنان سر گردانبمانند؛ اينها كسانى هستند كه هدايت و رستگارى را داده، ضلالت و گمراهى راخريدهاند و تجارتشان سود نكرده است.» (5) .
منافقان چهار دسته بودهاند:
دستهاى از روى طمع و براى رسيدن به مال و مقام در اسلام داخل شدند. در مياناين دسته، كسانى بودند كه خبر ظهور پيغمبر اسلام از كاهنان عرب به آنهارسيده بود، آنها از موفقيتهاى آن حضرت در آينده اطلاع داشتند، اينان مردمهشيارى بودند و با نقشه كامل در اسلام داخل شدند.
دسته دوم كه زيركى دسته اول را نداشتند، هنگامى كه فتوحات اسلام را ديدند،اسلام آوردند؛ پيدايش اين دسته، پس از غزوه بدر بود.
دسته سوم، بر اثر فشار محيط و عدم مساعدت اوضاع و احوال با ماندن آنها دركفر به اسلام رو كردند؛ اين دسته بيشتر اهل مدينه بودند.
دسته چهارم، كسانى بودند كه پس از ايمان آوردن، سست عقيده شده و بى دين ولا مذهب گرديده بودند، ولى طمع يا وضع محيط به آنها اجازه نمىداد كه كفر باطنىخود را آشكار كنند و به طور علنى با پيغمبر اسلام به مخالفت برخيزند.
منافقان را در ميان پيروان رسول خداصلى الله عليه وآله بايد ستون پنجم كفر ناميد. آنها در ميان مسلمانان ايجاد اختلاف مىكردند و روحيه سربازان اسلام را ضعيف مىكردند، درزير پرده با كفار روابط داشتند.
وقتى كه رسول خداصلى الله عليه وآله به قصد دفاع كفار از مدينه براى غزوه احد خارج شد،«عبدالله بن ابى» سر دسته منافقان مدينه با حضرتش مخالفت كرد و پيشنهاد كرد كهدر مدينه بمانيد و دفاع كنيد. در اين پيشنهاد به قدرى اصرار ورزيد كه كارشان باسعد بن معاذ، رئيس عشيره اوس به مشاجره كشيد.
آيا منظور عبدالله از اين پيشنهاد، تخطئه رسول خداصلى الله عليه وآله و سبك كردن اوامر آنحضرت، پيش مسلمانان بود؟ آيا منظورش ايجاد شكاف و اختلاف ميان مسلمانان بود؟ آيا مىخواست وقت حمله كفار به مدينه، دروازهها را بگشايد و سپاه دشمن راوارد شهر كند؟
وقتى كه نقشهاش نقش بر آب گشت و پيغمبر اسلام با سپاه هزار نفرى اشاز مدينه خارج شد، عبدالله نقشه ديگرى كشيد و خود را در زمره لشكر اسلام قرار داد. در ميان راه به يك بار با سيصد نفر از هم كيشانش از سپاه دين جدا شده وبه مدينه باز گشت. (6) .
بايستى بزرگى اين خيانت را در نظر آورد كه بازگشتيا فرار يك سوم سپاه، آنهم به سرعت، چگونه روحيه سربازان را متزلزل مىكند، آن هم سربازانى كه ازفرمانده خود هيچ گونه بيمى نداشته باشند.
غزوه احد شروع شد. در آغاز، بر اثر رشادت و فداكارى اميرالمؤمنين عليه السلام فتح نصيب مسلمانان گرديد و كفار فرار كردند، ولى همين كه مسلمانان به جمع كردن غنيمتهاى جنگ مشغول شدند، كفار قريش، نيروى پراكنده خود را گرد آورده وناگهان از پشتسر بر مسلمانان تاختند. مردمانى كه سلاح را كنار گذاشته بودندو به جمع آورى غنايم مشغول بودند، از اين غافل گيرى پريشان شدند وپابه فرار گذاشتند. از سپاه هفتصد نفرى به جز شصت هفتاد نفر استقامت نكردند و ازاين گروه به جز دو تن، همگى شهيد شدند؛ آن دو يكى على عليه السلام بود و ديگرى ابو دجانه انصارى.
علاوه بر بازگشت عبدالله، كه خود روحيه سربازان اسلام را ضعيف كرده بود، غافلگيرى كفار نيز موجب تضعيف بيشتر روحيه آنان گرديد، در نتيجه، رسول خداصلى الله عليه وآله در پيش دشمن تنها ماند و بزرگترين خطر، متوجه هستى اسلام گرديد.
طبرى مىنويسد: عدهاى از فراريان، تصميم گرفتند كه به وسيله عبدالله بن ابى ازابوسفيان رئيس كفار امان بگيرند!
از اين مطلب چند نكته دقيق تاريخى استفاده مىشود:
يكى آن كه عبدالله بن ابى با ابوسفيان، روابط صميمانه داشتند و گرنه چنين توقعى از وى صحيح نبود.
ديگر آن كه در ميان كسانى كه با رسول خداصلى الله عليه وآله ماندند و قبل از شروع جنگ باز نگشتند، منافقانى موجود بودهاند كه با عبدالله روابط صميمانه داشتهاند، چه اگر صميميتى در كار نبود، انتظار ميانجى گرى از او بى جا بود.
سوم آن كه، اينها از منافقان مدينه نبودند، بلكه منافقانى از مردم مكه بودند كه ازابو سفيان بر خويش بيم داشتند، چون منطقه نفوذ ابو سفيان، تنها مكه بود.
احتمال ديگرى كه در كار هست، اين است كه اينان با عبدالله هم پيمان بودهاند كهاز ميدان نبرد فرار كنند و رسول خدا را به كشتن دهند.
نكته ديگرى كه استفاده مىشود اين است كه نفاق اينان، از نفاق منافقان مدينهپنهانتر بوده، چون آشكارا با آنها هم كارى نمىكردند، بلكه در سر با آنان بودند.
«و اذا خلوا الى شياطينهم قالوا انا معكم؛ (7) .
وقتى كه شيطانهاى خود را در نهان مىبينند، مىگويند ما با شما هستيم.»
مطلبى كه جلب نظر مىكند، روابط صميمى عبد الله با ابو سفيان بوده، به طورىكه ابو سفيان، شفاعت او را در باره مكهاىها مىپذيرفته و امان مىداده.
آيا اين روابط صميمانه، برخاسته از چه بوده؟ چون تاريخ نمىگويد كه اين دوقبل از اسلام روابطى داشتهاند؛ اضافه بر اين، قبل از اسلام، ابو سفيان شخصيتىنداشته است.
آيا عبدالله بعد از اسلام به ابو سفيان خدماتى كرده؟ آيا به گردن او حقوقى داشته كهابو سفيان نمىتوانسته تقاضاى عبدالله را نپذيرد؟
پىنوشتها:
1) فيض كاشانى، المحجة البيضاء، ج 5، ص 243.
2) منافقون (63) آيه 1.
3) عوالم العلوم، ج 11، ص 318.
4) بقره (2) آيات 8 - 9.
5) بقره (2) آيات 14 - 16.
6) سيره ابن هشام، ج 3، ص 64، ط، المكتبة العلمية بيروت.
7) بقره (2)، آيه 14.